تبليغاتX
کولی وش

آخرین باری که رفته بودم راهپیمایی سیزده آبان نمی دونم دوم دبیرستان بودم یا سوم اما مطمئنم با اکراه رفتم، از ترس نمره انظباطی و گزینش دانشگاه (کابوسی که همیشه ما رو ازش می ترسوندند). می رفتیم حاضری میزدیم و از در پشتی مدرسه فرار میکردیم گاهی هم با دوستانم ترجیح میدادیم تا یه مسیر رو بریم و آنقدر بگیم و بخندیم تا خانم مدیر بیاد ما رو از هم جدا کنه. اما هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که یه روز برسه که برای اومدن سیزده آبان لحظه شماری کنم ،هیچ وقت فکر نمی کردم که به خاطر رفتن به راهپیمایی سیزده آبان کتک بخورم، خلاصه سیزده آبانی با طعم باتوم و سس فلفل رو اولین بار بود که تجربه میکردم .   

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:32 توسط کولی وش |


 این دو تا شعر از فرهاد پیربال شاعر به نام کرد هه و لیری(اربیلی) است که ئاسوکان مهربانم آن را ترجمه کرده (بابت تقدیم ترجمه اشم یک عالمه تشکر).

 

                          

                                                           برای کولی عزیزم

از فرهاد پیربال

 ترجمه از کردی: ئاسوکان

 

1993

 

مادامی که پول یک جفت کفش در پاریس

شکم 30 نفر گرسنه در سیبری را سیر می‏کند،

 

مادامی که 3 کرون سرد سوئدی

معادل زندگی 33 روز 33 انسان گرسنه در سومالی است،

 

مادامی که ارزش یک پپسی کولا در شیکاگو

می‏شود خوراک یک ماه تمام آدمی مستمند در «هه‏ولیر»

 

مادامی که یک پوند قیمت دو پیت بنزین در سارایوو است،

 

مادامی که نرخ یک عمامه در عربستان

برابر است با نرخ دو خانه برای یک بی‏خانمان در ارمنستان،

 

مادامی که یک مارک آلمانی تقریباٌ می‏شودیک قوطی پنیر و

یک گونی سیب‏زمینی در پترزبورگ

 

مادامی که قیمت یک شلوارک در ژنو

به اندازه‏ی قیمت پانزده دست کت و شلوار در بمبئی است،

 

مادامی که یک دلار نامرد می‏شود پانصد دینار در سلیمانیه،

 

مادامی که حتی سی تا پانصد دینار هم نمی‏شود حتی

یک لیوان فالوده در ونیز.

 

باید این جهان، سراسرش، ویران شود!

-

ترانه‏ای برای کارل سندبرگ

 

من به درازای زندگی‏ام در غربت از خودم می‏پرسيدم:«آسودگی چیست؟»

من این پرسش را از صدها دنیادیده‏ی جهان پرسیده‏ام.

من این پرسش را از تمام آن مردان سالخورده‏ای که سیرسیر طعم زندگی را چشیده‏اند پرسیده‏ام، همچنین از تعدادی استاد، وزیر، مدیر، دانشجو، زیردست و حتی راهزن، بازرگان و قاچاقچی.

همگی در جواب، متعجب، یا گویی که مرا به سخره گرفته باشند: بی‏باکانه با خنده‏ای، سر ناتوانی از پاسخ برایم تکان داده‏اند.

تا اینکه روزی، که غروب چهارشنبه‏ای بود: در شمال اسپانیا، نزدیک کامپوسانت لوکا، ناگهان، عده‏ای کولی مجار دیدم، کنار رودخانه‏ای، زیر درختی نشسته بودند، خودشان و چند بطری شراب آواره و آکاردئونهای خوش‏صدایشان، گوشت کباب می‏کردند...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:5 توسط کولی وش |


1- چند روزی می شد که با هم هم اتاق شده بودیم، هر کدوم سرمون به کار خودمون گرم بود در طول شبانه روز به جز چند کلمه حرف معمولی، حرف خاصی بین مان رد و بدل نمی شد اما دلم میخواست هر چه زودتر بفهمم که کدوم طرفیه ، چادرش بیشتر نگرانم کرده بود، یه روز کیفم وسط اتاق افتاده بود و روبان سبزی که از روز قدس تو کیفم مونده بود ازش پیدا بود، به روبان یه نگاهی انداخت و لبخندی زد، نتونستم حدس بزنم لبخندش از رو تمسخر بود یا تایید. به طرف کمدم رفتم دیدم که در کمد لباسش نیمه باز مونده از لای لباساش یه روبان سبز دیدم خیالم راحت شد.

2- دیشب در اتاقمون رو زدن یه نفر با چند تا ساک اومد تو و گفت: خانم شال، روسری، بلوز،...نمی خوای، گفتم چرا یه شال ساده سبز اگه داشته باشی می خوام، صداشو کمی آورد پایین و گفت خانم نذاشتن شالهای سبزمون رو بیاریم تو، مسئولا گفتن فروش شال سبز تو خوابگاه ممنوعه!!!

3- چند روز پیش برای خرید کتاب رفته بودم انقلاب بعد از خرید ،حدودای ساعت 8 شب بود که به شدت احساس گرسنگی کردم تازه یادم افتاد که نهار هم نخوردم. رفتم یه پیتزا فروشی و یه پیتزا سفارش دادم تکه اول رو که برداشتم یه پیاز بزرگ افتاد زیر دندونم . چشامو بستم و لقمه رو قورت دادم و بقیه پیتزا رو گذاشتم کنار. میخواستم پاشم برم اما صدای موسیقی که گذاشته بودن از خود بیخودم کرد، صدای دلنشین "خولیو ایگلسیاس" بود نشستم و تا آخر گوش دادم . بعد پاشدم موسیقی رو حساب کردم و رفتم. راستش دیگه احساس گرسنگی نمی کردم.



+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:3 توسط کولی وش |


تارانتینو کارگردان فیلم های درجه دو
روایت خشونت با لحنی طنزگونه و تمسخرآمیزمشخصه ی بارز همه فیلم های کوئنتین تارانتینو می باشد که حکم امضایی از وی را بر روی کارهایش پیدا کرده است. اما آنچه بیشتر از همه دیدن فیلم هایش مرا به هراس و دلهره می اندازد پرداختن به حواشی گاه بیش از متن خشونت است ، تارانتینو با این روش قصد تمسخر نمودن دنیای پر از خشونت را دارد، اما به نظر من نگاه بی تفاوت عاملان خشونت به عملی که مرتکب می شوند و تبدیل شدنش به امری عادی و روزمره بیشترهراس بیننده را موجب می شود. "پالفیکشن" پر از صحنه هایی از این دست است، صحنه متلاشی شدن مغز پسرک در ماشین و دیالوگ های بعد از آن را بین قاتلینش و نگرانیشان از کثیف شدن ماشن را بیاد بیاورید، و یا سوت زدن زن قاتل در بیمارستان را در لباس پرستاری در فیلم" بیل را بکش"، همه از نوعی بی تفاوتی و هنجارمند شدن خشونت های افراطی حکایت دارد که ما را از دنیای واقعیت ها به دنیای تارانتینویی می برد. آخرین فیلم وی نیز این ویژگیها را با خود دارد ،" لعنتی های بی آبرو" که عنوان این فیلم است، در مرداد امسال بر روی پرده سینماهای جهان رفت و از فروش خوبی هم برخوردار شد. این فیلم در چهار اپیزود ساخته شده که اپیزود اول شاید شما را به شک بیندازد که این فیلم مال تارانتینو باشد اما خیلی زود فیلم اصالت تارانتینویی اش را نشان می دهد، این فیلم شاید بتوان گفت بیشتر داستان گروه هشت نفره ای از آمریکاییان یهودی است با فرماندهی لنت آلدو رین (با بازی براد پیت) که به جنگ با نازی ها آمده اند. اگرچه این کار تارانتینو با فیلم های قبلی اش تفاوت چندانی ندارد اما دیدن روایتی از جنگ جهانی دوم از منظری تارانتینویی خالی از لطف نیست هر چند نزذیک به دوساعت و نیم از وقتتان را بگیرد. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:57 توسط کولی وش |


گلادیاتورها

امان از دستت ای مقام معظم برتری

مقام از دستت ای امان معظم که مقام از تو برآید از دستت ، دستت

فغان از تو برآید ای مقام، که امان تو می دهی

نمی دانم مربوط به کدام موسیقی مقامی هستی، چه کس تو را ساخته،  کیان نواختند

خود من مربوط به کدام موسیقم که مقامی نیست آن، که مقامی نیست مرا در کوی قائم مقامان جهان

ای برهم رساننده ی دو خط حتی موازی، که هیچ کس را چون تو خداوند نکرده است نزدیکی، نزدیکی

...

محسن نامجو از آلبوم آخ

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:56 توسط کولی وش |


نگار

عکس هایش تمام آن سالهایی که شب و روزش را با هم بودیم به یادم آورد، در تمام این شش سال و اندی که از هم دور بودیم فقط دستهایش تو ذهنم مونده بود، دستهایش با تمام جزئیات و بس. نه ظاهرمون شبیه هم بود و نه هیچ چیز دیگه مون به جز حالت چشمهامون ، مادرم همیشه میگفت شما قدر هم رو نمی دونید اگه مثل من تک دختر بودید اون وقت میدونستید داشتن خواهر چه نعمت بزرگیه. 17 جولای 2003 بود که رفت با هم ویزاشو گرفتیم، رفت و دیگه برنگشت، از اون به بعد این تاریخ برای مادرم جز سالروزهای مهم زندگی اش شد، 15 گه لاویژ، 26 سه رماوز، 2ریبه ندان واز اون به بعد هم 17جولای. همیشه از عکس انداختن بدش میومد میگفت علاقه ای به ثبت گذشته ها نداره، این چندتا عکس هم دایی تابستون که رفته بود پیشش ناگهانی ازش گرفته بود، همش چهار سال ازمن بزرگتر بود  اما انگار قرن ها از هم دور بودیم. نمی دونم کدوممون مال این دوره نبودیم اون یا من؟ با این همه، حسابی دلم براش تنگ شده نمی دونم باورش میشه یا نه اگه بهش بگم خیلی از شبها خواب می بینم که برگشته خونه؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:34 توسط کولی وش |


هایکوی تخته نرد

دیشب در حالیکه مرتب بازی تخته نرد رو می باختم و بدنبالش غیر منطقی بودن و ناعادلانه بودن قواعد بازی اش را برای طرفم ایراد میکردم، یاد این پند حکیمانه افتادم که "وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن." *

 

* من گنجشک نیستم نوشته ی مصطفی مستور

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:29 توسط کولی وش |


عزیمت

گفتم اسبم را از اصطبل بیاورند. خدمتکار ملتفت نشد. خودم به اصطبل رفتم، اسبم را زین کردم و سوارش شدم. از دورها صدای ترومپتی به گوشم خورد. از او پرسیدم، برای چیست. چیزی نمی دانست و چیزی هم نشنیده بود. جلوی دروازه نگهم داشت و پرسید: « ارباب، کجا می روی؟ » گفتم: « نمی دانم. از این جا می روم، از این جا می روم.  ازاین جا که دور بشوم، به مقصد می رسم.»

پرسید:« مقصدت را هم بلدی؟» پاسخ دادم:« بله، و گفتم که « رفتن از این جا» مقصدم این است.» گفت : « با خودت آذوقه داری؟» گفتم: « نیاز ندارم.»  سفر آنقدر طولانی است که اگر بین راه چیزی گیرم نیاید از گرسنگی هلاک می شوم. هیچ آذوقه ای نمی تواند مرا نجات بدهد. خوشبختانه سفری است واقعا خطیر.

 "فرانتس کافکا"

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:57 توسط کولی وش |


جامعه شناسی شکنجه

 

دختری 17 ساله به جرم گفتن الله اکبر از پشت بام خانه شان دستگیر می شود و در زندان به وی تجاوز می کنند و سپس وی را می کشند و جنازه اش را از زانو به بالا با اسید می سوزانند. از خانواده اش می خواهند در مقابل تحویل جنازه مبلغی پرداخت کنند، خانواده خوداری کرده و در نهایت جنازه در بهشت زهرا بی نام و نشان دفن می شود. این گزارشی ازیک جنایت است که در ایران 88 اتفاق افتاد. شاید قبل از انتخابات شنیدن این ماجرا بیشتر شبیه یک داستان جنایی غیر واقعی به نظر می رسید و باورش الان هم برای بعضی از مردم سخت باشد. چه بسا از نظر بسیاری از مردم این "امرواقع "ی است که در این دوره زمانی به فضای نمادین راه نخواهد برد. ما را چه شده که این خبرها هر روز بیشتر و بیشترما را در بهت و حیران فرو برده و ناباورانه خبر ها را پیگیر می شویم .

فوکو در کتاب مراقبت و تنبیه(1970)  که اولین اثرش در زمینه تبارشناسی است (اگر تسامحا دو دوره فکری برای وی قائل بشویم) سیر تحول در نحوه مجازات ها را در غرب تبارشناسی می کند. وی کتابش را با گزارشی از مجازات وحشیانه یک فرد که متهم به سوء قصد به جان شاه در سال 1757 بود آغاز می کند، صحنه هایی که مو را بر تن آدمی سیخ می کند و ممکن است تا آخر کتاب همچنان ذهن درگیرش باشد. وی این صحنه را با شیوه های مجازات در دوران متاخرترش مقایسه می کند و بیان می کند که چگونه تنبیه بدنی و آزارهای جسمی مجرم در ملاعام در قرون گذشته جای خود را به مجازات های سبک تری همچون حبس در زندان های منفک از بیمارستانها و دارالمجانین و... داده و اعدام ها دیگر در ملا عام صورت نمی گیرد، بلکه یا به کل حذف شده و یا در صورت اجرا کاملا در خفا انجام می گیرد. فوکو این پرسش را پیش می کشد که آیا ما بشر دوران معاصر انسانی تر و دل رحم تر شده ایم ؟ پاسخ وی به این سوال منفی است. وی معتقد است که مجازات و تنبیه به هر شکل آن شیوه ای از اعمال قدرت حاکمین بر ملت بوده و در واقع نمایشی از اراده قدرت بر بدن مجرم است. مجازات شکلی از روابط قدرت است. و اگر در این دوره می بینیم که صاحبان قدرت با حاکمیت بر روح بدن از طریق حبس و نظارت و اعمال تکنیکهای انضباطی قدرت خود را اعمال می کنند و نه با داغ و درفش از آن رو است که آنها به این نتیجه رسیدند که مردم با دیدن صحنه های شکنجه و اعدام، خشونت را آموخته و برعلیه حاکمین خود شوریده و این می تواند تهدیدی برای آنها باشد در نتیجه شیوه ی مجازات و تنبیه را تغییر دادند .

حال سوال این است که در جامعه ایران معاصر صاحبان قدرت چرا به شکل های قدیمی تر تصرف بدنها روی آورده اند در حالیکه سبک جدید که همانا قبضه کردن روحها در خفاست در این مقطع زمانی بیشتر جواب می دهد. رفتار آنها را اگر با جلادان دوره قرون وسطای اروپا مقایسه کنیم  شباهتهای  بسیاری را متوجه خواهیم شد. آنان هیچ ابایی از بر ملا شدن جنایاتشان ندارند بلکه حتی خود نیز به منتشر شدن خبرهایی از این دست کمک می کنند.  تجاوز و شک الکتریکی ، زدن تا سرحد مرگ ، اعدامهای تقلبی ، همه و همه در مورد افرادی که جرمشان صرفا آمدن به خیابانها و یا گفتن الله اکبر بوده، آدمی را به تعجب می اندازد که چرا تا این حد بایستی بین جرم ( اگرجرمی صورت گرفته باشد) و مجازات  سنخیتی وجود نداشته باشد.

آنها فقط در مورد سران اصلاحات در صدد تصرف روحشان برآمدند، اما درمورد سایر بازداشتیان به تصرف بدنهایشان همت گماشته و تمام نمایش خود را در ملا عام (با منتشر شدن اخبارش در دنیای مجازی) اجرا نمودند . آیا جامعه ما هنوز آنقدر مدرن نشده که اینگونه مجازات ها در موردش بی اثر شده باشد یا اینکه حاکمین ما از جامعه خود عقب مانده وهنوز آن را نتوانسته اند درک نمایند؟

همانطور که ذکر شد این شیوه از مجازات در اروپا از آن رو برچیده شد که  شورشهای مردمی را در مقابل حاکمین خود به دنبال داشت. آنان شیوه های را ابداع نمودند که کمترین خشونت  را بدنبال داشته باشد. حال باید پرسید که آیا حاکمین ما این را درک ننموده اند که اینگونه بی محابا و در ملا عام بدنها و روحها را تصرف می نمایند و تا این اندازه بر نمایش فتوحات خود اصرار دارند و نه یک بار و دوبار بلکه هر روز ما را در مقابل این نمایش ها به احساسی مرکب از خشم و عصبانیت و ترس و تنفر وامی دارند؟؟  

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:15 توسط کولی وش |


ایران آینده را چطور می خواهیم؟

سالار من رو به بازی دعوت کرده تحت عنوان " ایران آینده را چطور می خواهیم ؟" اول از همه از دعوتش ممنونم.

برای ورود به بحث ذکر چند نکته را لازم می دانم. بحث اینکه "دوست داریم ایران در آینده چگونه باشد؟" با این مسئله که "ایران آینده بهتر است چگونه باشد؟"  و یا "به کدام سو برود؟" دو مقوله جدا از هم اند. بحث اول در حوزه ی علایق شخصی ما می گنجد و بحث دوم  به حوزه علوم انسانی مربوط می باشد. با مثالی این تفاوت بیشتر نمایان می شود، مثلا من به عنوان یک کرد شاید دوست داشته باشم در آینده ایرانی فدارال داشته باشیم و اداره امور هر قوم به دست خودش ، اما در زیر یک پرچم و یک نظام سیاسی واحد، بیافتد.  اما با طرح  این سوال که این شکل از نظام تا چه اندازه می تواند جوابگوی خواسته های مردم باشد؟ و تا چه اندازه مردم پذیرای آن خواهند بود و به آن رای خواهند داد؟  وارد حوزه علوم انسانی خواهیم شد.

من نیز در اینجا از تمایلات و سلایق شخصی خود گذشته، می خواهم از دریچه واقعیت های موجود به مساله بنگرم.  سوالی که از سوی سالار مطرح شده  در واقع سوالی است که اکثر دوستان این روزها با نگرانی از هم می پرسند و واضح است که این سوال در واکنش به حوادث بعد از انتخابات در ذهن ها شکل گرفت و در واقع پرسشی است برای به چرایی کشاندن نظام سیاسی ایران در این برهه زمانی. من سوال را اینجا اینگونه باز طرح می کنم : "ایران آینده  بهتر است چه ویژگیهایی داشته باشد؟" نا کارآمدی نظام ج.ا اگرچه بحث تازه ای نیست اما بخصوص بعد از انتخابات مسلم تر و آشکار تر شد در این مدت به اذعان خود دولتمردان درون نظام، از مشروعیت نظام تا اندازه ی بسیار زیاد و غیر قابل جبرانی کاسته شد، به طوریکه روشنفکران و عالمان سیاسی و اجتماعی را به فکر واداشت که در صدد پیچیدن نسخه ی دیگری برآیند. اما سوال اینجا است که آیا به صرف پیچیدن نسخه ای دیگر می توان ایرانی بهتر داشت؟ انقلاب 57 خلاف این را ثابت کرد، تغییر نظام سیاسی شاید دم دست ترین و راحت ترین کار در این باره باشد تاریخ ایران این مسئله را به خوبی گواه است،  از سوی دیگر ناکارامدی این نظام نیز آنچنان عیان شده که امیدی به اصلاح اش نیست،  این تناقضی است که قشر معترض جامعه با آن روبرو است. و چاره جویی در این باره به بحث روز تبدیل شده است.

شاید دموکراسی خواهی درحال حاضرجهانی ترین ارزشی باشد که تا این اندازه همه روی آن اتفاق نظر دارند، بنابراین واضح است که با  قرار دادن این ارزش به عنوان آرمانی متعالی برای مردم ایران دچار عملی مستبدانه و تحمیلی نشده باشم. همه بر این که نظام دموکراتیک بهترین نظام شناخته شده تا کنون است اتفاق نظر داریم . بنابراین داشتن جامعه ای دموکراتیک در آینده می تواند بهترین تصور برای آینده ایران باشد و لزومی هم به تعیین شکل خاصی از نظام سیاسی نیست ، شکل حکومت بایستی مردمی باشد و مردم به کمک خرد جمعی بدان شکل بدهند.جامعه ای دموکراتیک دارای ویژگیهای متعددی می باشد که در اینجا به ذکر چند تا از آنان بسنده می کنم:

1-  وجود عرصه های عمومی جهت تقویت گفتمان خردورزی: ما زمانی جامعه ای دموکراتیک خواهیم داشت  که در درجه اول مردم خود دموکراتیک باشند و دموکراسی در وجودشان نهادینه شده باشد. این امر نیازمند شکل گیری عرصه عمومی در سطح وسیعی از جامعه است، عرصه های عمومی امکان گفتگوی آرای مختلف باهم  را فراهم می کند در یک چنین عرصه های است که مردم زیستن در کنارهم و تساهل و تسامح را تجربه خواهند کرد و هر یک با آوردن استدلال هایی برای آرای خود به حاکمیت گفتمان خردورزی کمک خواهند کرد. با شکل گیری خرد جمعی است که می توان قانون اساسی دموکراتیکی نوشت و از آن مهمتر به آن پایبند بود. ما تا زمانی که روحیه دموکراتیکی نداشته باشیم نمی توانیم ادعای دموکرات بودن کشورمان را داشته باشیم ولو آنکه دموکرات ترین و آزادانه ترین قانون ها را داشته باشیم. مثلا اگر ما در قانون اساسی خود به زنان اجازه کاندیدا شدن برای ریاست جمهوری را هم بدهیم ،تا زمانی که آمادگی رای دادن و اعتماد کردن به زنان را نداشته باشیم این قانون صرف وجودش لازم و کافی نیست . همان طور که موارد زیادی را از این دست می بینیم که در اجرایش هیچ منع قانونی نیست اما منع عرفی یا شرعی مانع ازاجرای آن خواهد شد،مثلا در مجلس ششم تصمیم گرفتند یکی از نمایندگان اهل سنت را وارد هیئت رییسه مجلس کنند با وجود قبول نمایندگان و برداشتن منع قانونی برخی ازعلمای قم هشدار دادند در صورت چنین امری کفن خواهند پوشید و به خیابانها می آیند تا اینکه این مسئله کامل منتفی شد.

2-  تغییرات عمیق در قانون اساسی: بحث فوق الذکر از لزوم تغییرات عمیق در قانون اساسی نخواهد کاست. آشکار است که قانون اساسی کشور ما موارد متعددی از نقض حقوق شهروندی، آزادی و عدالت و.. را که همه از ارکان دموکراسی می باشند دارد و تغییر آن جزء اولین راهکارهای تحقق دموکراسی بایستی باشد از جمله تغییراتی که صریحا با روح دموکراسی مخالفت دارد مسئله ولایت فقیه می باشد که اتفاقا جزء موارد قانونی است که غیر قابل تغییر خوانده شده است.

3- پرهیز از حاکمیت هر گونه ایدئولوژی دینی و یا غیر دینی: عملکرد نظام سیاسی کنونی با پسوند اسلامی باعث شده انگشت اتهام به سوی دین این روزها بیش از پیش شود. این نظام قرائت خاص خود را از دین بر سایر قرائت ها حاکم کرد و سایر قرائت های دینی و غیر دینی را سرکوب نمود.و این خلاف آزادی اندیشه و بیان و رواج عرصه های عمومی جهت گفتگو است و آشکارا نقض حقوق شهروندی را به دنبال داشته است. سکولاریسم یا اسلام با هر قرائتی تنها می تواند نتیجه یک توافق ملی باشد بنابراین دین تنها یک گفتمان جدی در کنار سایر گفتمان ها بایستی باشد، جدی به این خاطر که دین در ایران پدیده ای همواره بسیار اساسی و تعیین کننده بوده است و کنار زدنش خلاف اعتقادات بخش عمده ای از مردم است.

4-  وجود رسانه ای به تمام معنا ملی جهت تقویت دموکراسی:  شگفت آور نیست از اینکه بیبنیم در این مدت یکی از ارگان هایی که با بیشترین حملات مردم مواجهه شد صدا و سیما بود . نقش صدا و سیما و در کنارش سایر رسانه ها در شکل گیری افکار عمومی در عصر ما که به عصر اطلاعات مشهور است، انکار ناپذیر است . بنابراین صدا و سیمایی با ویژگی حقیقتا ملی می تواند در نهادینه کردن دموکراسی در افراد جامعه  و همچنین فراهم نمودن زمینه لازم برای گفتگو و تبادل آرا نقش حیاتی داشته باشد.  

5- هماهنگی مواد درسی نظام آموزشی با ارزشهای دموکراتیک: با نگاهی به کتاب های آموزشی مدارس موارد بیشماری را از بی عدالتی های جنسیتی ، تبعیض های قومی، بیگانه ستیزی زیاد از حد، تعصب های مذهبی ، وارونه جلو دادن واقعیتهای تاریخی و...خواهیم دید که همه ی آنها با نهادینه کردن دموکراسی در تضادند. این در حالی است که نظام آموزش و پرورش در ساختن شخصیت فرد نقش عمده و اساسی دارد و قطعا باید در مرکز توجه قرار گیرد.

۶- ... 

از هدی،ماکوان،مریم دعوت می کنم که بحث را ادامه بدهند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:14 توسط کولی وش |